هایکو کتاب

ایده "هایکو کتاب" یا مینیمال نویسی با الهام گیری از کتاب ها، ایده خیلی خیلی قشنگ و سرگرم کننده ای بود. 

اینجا )

ديدم فعلاً كه سوژه اي براي نوشتن نداريم حداقل هايكو بنويسيم! 

به شما هم پیشنهاد میکنمش.... امتحان کنید....

(متاسفانه هرکار کردم نشد عکس ها را توی همین صفحه آپلود کنم. برای همین لینک دادم. حتما ببینید لطفاً)


1.

پرنده من

بالهايت را كجا جا گذاشتي؟

در باغ بلور؟


عکـــــــــــــــــــــــــــــــس 



2.

شوخي نميكنم

در اين شهر شيشه اي

برنده تنهاست.... 


عکـــــــــــــــــــــــــــــس 


بقيه هایکو های من :


+ از دولت عشق

+ کیفر

+ عشق این است

+ استقلال

+ پایان جهان




پ.ن: ما اينيم ديگه... :)

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست...

این که نه از اولین برف زمستان سوژه ای برای نوشتن داری و نه حتی گلایه ای از روزمرگی ها...

این که سراپا نگاه شده ای به زندگی... به آنچه که پیش روست. و همه چیز را همانطور که هست پذیرفته ای و "خـوب" میدانی... نه از آن رو که چاره ای نیست، از آن رو که که "خــوب" هست و راه دیگری ندارد جز خوب بودن! همه چیز همانطور هست که "باید باشد"!

این که برای داشتن آنچه که نداریم عجله ای نیست و برای نداشتن آنچه که داریم، اصراری نیست... که او خود همه چیزدان است. باور داریم که او هم با ما مثل همان پدر دلسوز است که "هرچیزی" را نه بر اساس خواسته دلبندش، که بر اساس صلاحیت و ظرفیتش به او میدهد و با دیدن پا بر زمین کوبیدن هایش لبخند میزند....

این که هنوز هم دلخوشی های کوچک مان هستند و غصه های کوچک هم......

هنوز هم خوشیم به دادن زکات علم مان... بی مزد و منت.....

 خوشیم به باورهای راسخ کوچکمان، که شاید اثری هرچند ناچیز داشته باشند در آینده بشریت!! خوشحال برای نگرفتن "پلاستیک" با شیر صبح ات! یا برای درد آوردن چشم هایت تا پرینت ای نگیری! یا حتی رشوه ندادن به مامور فرصت طلب راهنمایی و رانندگی و تحمیل جریمه سنگین به خود! یا مثلا "حمایت از سینمای ایران" به جای گرفتن سی دی فیلم و دیدن آن در خانه! و...........در راستای یک هدف متعالی شاید...

یا هنوز هم دلمان غنج می رود برای یک کتاب یا تئاتر خوب! یا حتی همین قدم زدن ساده زیر برف......

یا این که هنوز برای از دست دادن فلان فرصت خود را شماتت میکنیم و برای تنبلی خود را بازخواست! و گاهی هم دست از قضاوت خود برمیداریم و به نظاره مینشینیم "انتخاب" ها را...

یا هنوز حسرت هایی از گذشته های دور بر دل داریم و عقده هایی هم بی شک! که هیچ انسانی بی عقده نیست....

و این که قرار نیست زندگی با ما همانطور باشد که ما با او! قرار نیست اگر ما با او خوبیم او هم با ما خوب باشد! اصلا چنین قراری نیست، و قرار است که بی اعتراض فقط قبول کنیم این را! و قبول کرده ایم... بی اعتراض!

و هنوز هم خرسندیم از این که امروز، رنگ دگر است نه رنگ دیروز....


همین ها خودش کافی است. نشانه ای از معجزه ی "بودن"!  

پس هســـــــــــــــــــــــــــــتم!




پ.ن1: قضیه چیه که همیشه باید اول ژانویه برف بیاد؟؟؟! (شکلک حسود!)

پ.ن2: انرژی فعالسازی را این پست آقای بنفش فراهم کرد، گرچه به گمانم نتیجه اش بسی متفاوت شد!

پ.ن3: این پست به خواست دوستان و آشنایان بی طاقت، البته به دلیل قاط زدن بلاگفا با نصف روز تاخیر ثبت شد!