كتابي كه دوست خارج رفته توصيه كرده بود تمام شد!!!

"در روياي بابل" بود، نوشته ريچارد براتيگان، و ترجمه  پيام يزدانجو!

اين كتاب به شدت حرصمو در آورد. ژانر كمدي-جنايي بود كه آخرش هيچ معمايي حل نشد. كلا قصه جالب، اما پايان بندي افتضاح بود!

مثل وقتي كه يه آدم مريض، وقتي يه چيزي ميخواد بهت بگه هي كنجكاوي تو تحريك كنه و هي تو رو مشتاق كنه بعد آخرش بفهمي قضيه خيلي چرت بوده! روال داستان يه جوري بود كه واقعا منتظر يه پايان هيجان انگيز بودم!!

واقعا حرصم گرفته! يكي بره اين كتابو بخونه من بيام سرش داد بيداد كنم!!

 

اصلاً معلوم نشد اون زنه كي بود؟؟؟

اون جنازه رو ميخواست چيكار؟؟؟؟

كي اون فاحشه هه رو كشته بود؟؟؟

چرا چند گروه براي دزديدن جنازه اجير كرده بود؟؟؟

و از همه مهم تر!

وقتي قضيه جنازه اينقدر مهم بود براشون كه اين همه آدم اجير كرده بودن و اين همه پول داده بودن چي شد يهو كلا از خير قضيه گذشتن؟؟؟؟

اصلا گروهبان از كجا محل قرارو فهميد؟؟

آخرش كه زنه به گروهبان رينك ميگه بريم آبجو بخوريم واسه چي؟؟ من فكر كردم ميخواد گروهبانو بخره بياره تو گروه خودش كه بگردن جنازه رو پيدا كنند، بعد سي.كارد تو دردسر بيفته و اينا، ولي يه جوري تموم شد انگار گروهبان با خلافكارا دوست شد و قضيه جنازه هم كلا بي اهميت بود!!

بدتر از همه اين كه قضيه بابل اين وسط چي بود؟؟ اسميت اسميت و سايه هاي روبوتي آخرش به كجا ميرسه؟؟ من واقعا انتظار داشتم اين دو تا داستان يه جايي به هم مربوط بشن ولي انگار كلا بابل سرِكاري بود!!

 

من اگه بودم يه پايان خيلي هيجان انگيز تر واسش مينوشتم! مثلا چرا سي. كارد اولش ميگه ايكاش اون اسلحه خالي رو نبرده بودم سر قرار؟ در حالي كه تو صحنه اسلحه، واقعا هيچ اتفاق هيجان انگيزي نمي افته و اسلحه خالي هم دردسر چندان جدي اي براش بوجود نمياره؟؟ حداقل من انتظار داشتم تو صحنه بعدي دم در قبرستون كه ماشينو پارك ميكنه ميگه اسلحه خالي رو گذاشتم رو صندلي تا دوباره اون اشتباه پيش نياد، مثلا باز اشتباهي اسلحه پر رو بذاره تو ماشين و اسلحه خالي رو با خودش ببره و بعد بره با اونا درگير بشه و ببينه اسلحه اش خاليه و اين حرفها! بعد مثلا گروهبان ببينتش و مشكوك بشه كه چي شده امشب سي.كارد شده ناجي افسانه اي و هرجا درگيري هست سر وكله اش پيدا ميشه؟؟ بعد بيان خونه شو تفتيش كنن جنازه رو پيدا كنن و  اينا....

اثر طنز مردن صاحبخونه هم با اين كه جذاب، اما خيلي موقتي و گذرا بود درصورتيكه خيلي بيشتر ميشد ازش براي داستان استفاده كرد....

 

تنها نكته جالبش اين بود كه وقتي سي. كارد دنبال فشنگ ميگشت به جاهايي سر ميزنه كه تو همه شون رد پايي از فاحشه مقتول به چشم ميخوره، بعد آخر ميفهمه كه ماموريت مورد نظر دزديدن همون جنازه است!

ولي در كل اعصابمو خورد كرد.... من الان شكل علامت سوالم! آخه چرا با اعصاب آدم بازي ميكنند؟؟ هان؟؟؟؟؟

 


پ.ن: عنوان خطاب به نويسنده محترم! با تقديم احترامات صميمانه!!