اعتراف

بعضي وقت ها اون خوي خبيث وجودم سر بلند ميكنه و باعث ميشه كه دلم بخواد اوضاع جوري پيش بره كه بقيه به من حسودي كنند!! در واقع از فكرش لذتي شيطاني مي برم..... !

در اينگونه موارد معمولا دچار يك عدد غرور كاذب ميشم به چه عظمت! و جالبه هر بار اين غروره مياد سراغم "بلافاصله" (واقعا بلافاصله!) يه گندي ميزنم! (عظمت گند مذكور هم با عظمت اون غروره شديداً رابطه مستقيم داره!) يعني چنان خدا ميذاره تو كاسه ام، كه خودم مبهوت ميمونم!

يعني بعضي وقت ها چنان اون خود واقعي تو نشونت ميده و حقتو ميذاره كف دستت كه .........

 


پ.ن: تو همچنان غلطي.........

اوره کا... اوره کا...

امروز در مطالعات زبان انگليسي ام به يك كشف بسيار بزرگ و ارزشمند نائل شدم!! البته يه جورايي rule of thumb است! ممكنه در صد درصد موارد صدق نكنه اما نود و نه درصد رو مطمئنم!!

يكي از مشكلات بزرگم هميشه اين بوده كه تو كلماتي مثل field (زمين) يا piece (قطعه) كه در اونها i  و e كنار هم صداي " اي " ميدند، موقع نوشتم هميشه درگيرم با اين كه اول  i بود يا e ؟؟ چند روز پيش چند تا از اين كلمه ها اومد تو ذهنم. مثل همون field و piece و believe (باور كردن) . بعد داشتم واسه خودم میگفتم كه انگار تو همه شون اول i مياد بعدش e ! بعد يه هو به كلمه deceive (گول زدن) برخوردم، ديدم برعكسه. همينجوري با اين درگير بودم و داشتم فكر ميكردم شايد اين استثنا باشه! حتي به يكي از دوستام هم گفتم....

امروزكه داشتم لغت ميخوندم تو معني انگليسي يكي از لغت ها كلمه receive  (دريافت كردن) رو ديدم! يه دفعه ذهنم جرقه زد گفتم نكنه اونايي كه قبلشون c  مياد برعكس ميشن. چند تا لغت ديگه رو چك كردم درست بود. از جمله:  Perceive (مطلع شدن)  و ceiling  (سقف)

همينجوري واسه خودم خوشحال بودم كه مثلا فهميده ام قضيه چيه و داشتم لغت هاي مختلف رو چك ميكردم. يهو لغت seine (منظره) به ذهنم رسيد ديدم دوباره قانونم نقض شد. بعد قانون رو اينطوري اصلاح كردم كه الان تقريبا مطمئنم درسته! هرگاه قبلش صداي "س" باشه اول  e مياد بعد i ...

مثالش هم : seize  (دستگير كردن) و .....؟؟!

پس شد:

field                       deceive

believe                   receive

piece                      perceive

pierce                     ceiling

fierce                      seine

shield                      seize

yield                         .

achieve                     .

.                                .

.                                .

البته از شما چه پنهون الان که داشتم این متن رو می نوشتم یک مثال نقضی به ذهنم رسید و اون هم لغت sieve  می باشد!! امان از دست این مهندسی شیمی و برج و سینی هاش!! ولی فکر نکنم مورد دیگه ای باشه. حالا اگر کسی پیدا کرد به من هم خبر بدهد لطفا.......

 

---------------------------------------------------------

 

 

با خدا دوچرخه سواری میکردم

من اشتباه کردم جلو نشستم

فرمان دست من بود

سر دوراهی ها دلهره میگرفتم............

 

جایمان را عوض کردیم

حالا آرام شدم

هر وقت از او می پرسم : " کجا میرویم؟ "

می گوید : " تو فقط رکاب بزن...! "

 

 

پ.ن: یکی از زیباترین اس ام اس هایی بود که به دستم رسید! به نظر من رمز موفقیت همینه. به نتیجه فکر نکن، تو فقط رکاب بزن...! 

از چه می هراسی؟؟؟؟ او فرمان را بدست دارد.... باور نداری مگر ؟؟!

عجله کار شیطونه!

مدت هاست که طعم آرامش و ریلکس بودن و زندگی بدون عجله رو فراموش کرده ام! نمیدونم چرا همینجوری الکی همیشه در حال دویدنم؟؟ همیشه میترسم وقت کم بیارم، از یه چیزی عقب بیفتم.... فانتزی های تجسم خلاقم شده این که تصور کنم نشستم کنار دریا یا در دل طبیعت، بدون هیچ دغدغه و عجله و فکر مشغول!!

چند روز پیش بدون این که مسیر هیشگی ام باشه از شهر کتاب هفت حوض سر در آوردم. قصد کتاب خریدن نداشتم اما طبق معمول جوگیر بازی در آوردم رفتم تو.  ییهو تو قفسه عرفانی ها "سمرقند" خودنمایی کرد! خیلی وقت بود دنبالش میگشتم اما پیداش نکرده بودم. من هم که بی جنبه..... بگذریم.....

 اومدم که حساب کنم حواسم نبود سریع کیف پولمو در بیارم. زد و حساب کرد و قیمتشو گفت تازه یادم افتاد باید پول بدم. یه آقایی هم پشت سرم تو صف صندوق واستاده بود. من یه دفعه هول شدم گفتم ببخشید اومدم با عجله کوله مو در بیارم که حساب کنم و اینا، آقای صندوقدار با آرامش و لبخند گفت : "عجله نکن! آروم باش. حالا این آقا هم یه کم صبر میکنه چیزی نمیشه که..." بعد هم زیر لب گفت که اینقدر ما همیشه تو این تهرون عجله میکنیم  انگار داریم تو نیویورک زندگی میکنیم!!!

در کل ربطشو به نیویورک نفهمیدم ولی خیلی برام جالب بود. حرفش خیلی حس قشنگی بهم داد. حالا بعد از اون هر وقت میام عجله کنم هی به خودم میگم چه خبره؟ مگه نیویورکه؟؟ :))

الان دانشکده پیش استادم بودم. کارم که تموم شد اومدم بیرون دیدم یه یک ساعتی وقت اضافه دارم. رفتم بوفه چند تا چیز خریدم تو این فکر بودم زودی برم کتابخونه این یک ساعتو بشینم کار کنم. بعد دیدم تو فضای سبز یه دونه نیمکت خالی هست. یاد اون نیویورکه افتادم!! وسوسه شدم رفتم نشستم. جاتون خالی روبروم پر درخت، هوای خنک عصر پاییزی.... خیلی حال داد. بیخیال کار شدم گفتم این یه نیم ساعتو بشینم واسه خودم خوش باشم. لپ تاپ رو باز کردم و این شد که الان اینجام!! :))

از قضا من اون وقتا هم که واقعا دانشجو به معنای واقعی تر بودم (در دوره لیسانس) هیچوقت پیش نیومده بود تنهایی بیام رو نیمکتها بشینم و فکرمو آزاد بذارم. همیشه اگرم اومده بودم با بچه ها بودیم  معمولا هم ۱۰ دقیقه مونده به شروع کلاس، که بازم باید با عجله یه چیزی میخوردیم و یه کم حرف میزدیم و باز میرفتیم....

چقدر عجله نداشتن خوبه....................................................................................

هوا سرده کم کم داره سردم میشه!

شارژ لپ تاپ رو به اتمامه... الانه که ضد حال بخورم ..... پس ،

بدرود

توی کندوی نگاهت، عسل کدوم بهشته؟

امشب دو رکعت نماز شکر خوندم...

 

برای بودنت..... برای داشتنت.....

چقدر خوبه که هستی...

چقدر خوبه که آدم هایی مثل تو هستند....

میدونی ، گاهی فکر میکنم چی شد که خدا تو رو سر راه من قرار داد؟؟

چی شد که دیدمت؟

چی شد که حرف زدم با تو؟

چی شد که حرف زدیم با هم؟؟

چی شد که با من صمیمی شدی؟؟؟

چی شد که با من خوب شدی؟؟

 

حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست،

خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده است برای کمال ما

خوش آن روزی که دریابیم جادوی حضور یکدیگر را...

 

نمیدونم...............

 

اما هر چی که هست

تو یکی از بهترین و ناب ترین اتفاق های زندگی من هستی...

چه اینجا، چه هر جای دیگه دنیا که باشی

تا ابد برای من ماندگاری ...... شک نکن!

خوشحالم از بودنت مهربان، خوشحال.......

 

با شناختن تو من این حقیقت را باور کردم:

 

در میکده هم خدای بینی، با مرد خدا اگر نشینی............