دست از گمان بِدار...

آنچه در زیر می آید مختصری ست از آنچه که در یک نصف شب ماه رمضونی، و در حالی که هندزفری درگوش مشغول خوردن بستنی دبل میکس بری (!) بودم بهشون فکر میکردم و خیلی ییهویی هوس نوشتن کردم. درحالیکه غیر از صدای دکمه های کیبورد تنها صدایی که به گوش میرسه صدای خفه کولره....... (توصیف زمان و مکان رو حال کردید؟؟)

 

1

نمیدونم کی قراره واقعاً آدم بشم؟ یا اصلاً آیا قراره روزی این اتفاق بیفته یا نه؟؟ اما دارم تلاشم رو میکنم! میگن آدم در واقع توی "رابطه" هاست که خودش رو می شناسه. به خصوص در رابطه های با جنس مخالف! حتی - تاکید میکنم، "حتی" - اگر این رابطه از رابطه های اونطورکی (!) نباشه ...

در محیطی که هر روز مجبوری حداقل هشت ساعت با یک عده آدم که نصفشان مذکر هستند، در ظاهر، "کار" ، و در عمل، "زندگی" کنی، خیلی چیزها میتوانی یاد بگیری. خیلی میتوانی بزرگ بشی! من این فرصت رو به فال نیک میگیرم و با این که نمیدونم اگر کسی این سطرها رو بخونه چی ممکنه درباره ام فکر کنه، بر خلاف نظر چند سال پیشم، میگم که داشتن سوشیال فرند از جنس مخالف (البته در حد متعادل!!) اتفاقاً خیلی خوب است و اصلاً بد نیست. خیلی وقت ها در این رابطه ها چیزهایی آدم یاد میگیره که چه بسا خیلی به درد زندگیش میخوره... حداقل برای من خیلی وقت ها اینجوری بوده! در همین مورد، یکی از چیزهایی که جدیدا دارم سعی میکنم یاد بگیرم اندکی غلبه بر "احساسات ییهویی" است. این یکی از اون چیزهاییه که در رابطه با دوست های هم جنس به هیچ عنوان خودش رو نشون نمیده و من هم طبیعتا تا قبل از این در وجود خودم باهاش روبرو نشده بودم. جالبه وقتی طرف مقابل یک مذکر باشه، یه هو میبینی همه محاسباتت از خودت به هم میریزه... اینقدر که گاهی خودت هم تعجب میکنی و خودت رو نمیشناسی! مثلا این که تعجب میکنی از این که میبینی در زمان ناراحتی احساسات بر تو چیره میشه و باعث میشه رفتارهایی ازت سر بزنه که تا قبل از این فکر میکردی از تو خیلی بعیده!

گاهی وقتا بودنِ کسی که این اخلاق های نهفته در شخصیتت رو بیرون بکشه و آیینه تو بشه برای بهتر دیدن و شناختنِ خودت، یه نعمته!

 

2

معمولاً آدم های کتاب خوانی که دور و برم دیده ام - که البته تعدادشان خیلی زیاد نیست! - عِرق خاصی به کتاب هاشون دارند و همش نگرانند مبادا کسی به کتاب هاشون چپ نگاه کنه! یا اگه کسی یک خال به کتاب هاشون بندازه یا مثلا گوشه جلد یکی شان تا بشه و ... فکر میکنند به ناموسشان (!) تجاوز شده!

خوب آخه چرا؟؟ به نظر من ظرفیت یک کتاب خیلی بیشتر از اینه که فقط یک نفر بخونتش! یاد دکتر نیک آذر بخیر! سر کلاس کاربرد ریاضیات، همیشه اصرار داشت همه کتاب بیارند و معمولا هم بچه ها همه کتاب نداشتند و دو سه نفری از رو یک کتاب نگاه میکردند! بهشون میگفت چند نفری از رو یه کتاب نخونید به کتاب فشار میاد!!!

به نظر من که کتاب قرض دادن اتفاقاً خیلی هم کار لذت بخشیه! و خیلی هم میتونه ازت یه چهره محبوب و با اعتبار بسازه! درسته که من خودم معمولاً کتاب قرض نمیگیرم ولی خوب نباید انتظار داشت همه اینجوری باشند. خیلی آدم ها برای کتاب خریدن تنبل اند اما اگه کتابی رو بهشون بدی حتما میخونند. خوب چه اشکالی داره یه آدم کتاب خون بشه با کتاب های من؟؟ خیلی هم اتفاقاً غرور آفرینه!! فقط باید بلد باشی... یعنی باید بدونی "چه کتابی" رو به "چه کسی" بدی! که خوشبختانه تو این یک مورد به شخصه همیشه موفق بوده ام! فقط بدی اش اینه که هر وقت کتابی رو درمیارم که بدم به کسی، خودم شروع میکنم به خوندنش! مثل دیروز که به یه نفر گفتم "زویا پیرزاد" برات میارم، و از دیشب که "چراغ ها را من خاموش می کنم" رو از کتابخونه کشیدم بیرون تا همین حالا یقه مو چسبیده! صفخه اول رو نگاه میکنم. نوشته (نوشتم!) شهر کتاب مرکزی، 8/11/86 اصلاً باورم نمیشه هفت سال از خوندن این کتاب میگذره.... هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که از کدوم شهر کتاب مرکزی خریدمش ولی احتمالاً همون زرتشت بوده........

 

3

وقتی دلت برای دوستی که رفته خارج تنگ شده، خوندن کتابی که او حدود دو سال پیش بهت معرفی کرده بود که بخونی، فکر خوبیه نه؟؟ 

 


 

پ.ن: عنوان مربوط به یکی از شعرهای شاملو است! 

دست از گمان بِدار....

با مرگِ نحس پنجه میفکن...

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار... 

بیهوده

چه آسون بهترین میشی

چه آسون تر یه بیهوده

یه بیهوده

یه بیهوده

.

.

.

یه بیهوده


 

بعضی ها چه آسان بیهوده میشوند برایت!! نمیدونم مشکل از منه؟ یا از اون ها؟

وقتی راه حل یک نفر در مقابل ناراحتی تو از رفتارش این است که بگوید نباش! ( حالا نه اینجوری! ولی یه چیزی تو این مایه ها... ) باید گریه کرد... نباید؟؟؟ پس من چرا این همه سنگ شدم؟ حتی گریه هم .....

 

**مخاطبان عزیز!! برای صدمین بار... به خدا با مبایل امکان نظر نوشتن وجود ندارد. این پست را هم با مبایل نوشتم! فعلا خاموشی ام را به بزرگواری خودتون ببخشید. قول میدم در اولین فرصت روشن بشم. :)

 

بعد نوشت: در صورتیکه تمایل به دریافت نظر از این بنده حقیر داشتید کافیست "تاییدی" را از سیستم نظر دهی وبلاگتان بردارید!! با تشکر