از کجا میایی جون جیگر...؟

بله........ بالاخره رفتم یرما را دیدم! و الان خیلی احساس وظیفه میکنم که یک گزارشی از نظر خودم درباره چگونگی این نمایش بنویسم.... راستش را بخواهید.... باید صادقانه بگم که در حد انتظارم نبود. البته نه این که از دیدنش پشیمونم، نه! به هر حال به گفته یکی از دوستان تیوالی، دیدن معجونی از لورکا و شاملو و خلاقیت دکتر رفیعی بر صحنه چیزی نیست که هر ماه و هر سال بشود تجربه کرد...... اما خوب هنوز میگم که "شکار روباه" در صدر است. هم در صدر کارهای دکتر و هم شاید یکی از در صدر ترین تئاتر های ایران....

 

اما باید درباره نقاط قوت و ضعف یرما حرف زد.... باید گفت....

 

ادامه نوشته

همراه شو عزیز

اساسا! بنده به عنوان یک مهندس و همچنین دانشجوی مملکت(!) قاعدتا باید نسبت به مسائل روز جامعه از جمله انتخابات خیلی فعال و دغدغه مند باشم . اما نمیدونم چرا نیستم؟؟؟!

چند روز پیش که مناظره های کذایی رو می دیدم داشتم فکر میکردم ببین تو رو خدا، همه مملکت دارن جوش انتخابات رو میزنن اونوقت من یه وبلاگ زدم دارم توش اراجیف مینویسم! خیلی فکر کردم که ریشه این موضوع در کجاست؟ یک جواب اینه که اصولا من آدم سیاسی ای نیستم و کلا از سیاست بازی خوشم نمیاد و علاقه ای هم به پیگیری اخبار و اتفاقات سیاسی ندارم! البته این خوب نیست.هرچقدر هم آدم اهل سیاست نباشه باید یه چیزایی رو پیگیری کنه! برا همین جدیدا دارم سعی میکنم عادت شریف روزنامه خوانی رو در خودم تقویت کنم. اما اصولا من اینقدر که نسبت به مسائل علمی فرهنگی دغدغه مند میباشم (میباشم غلطه!) نسبت به مسئله سیاست نیستم و در روزنامه هم بخش سیاسی اش رو در صورتیکه خیلی سوژه خاصی داشته باشه ممکنه بخونم و بیشتر میرم سراغ اخبار علمی فرهنگی!! شایدم به خاطر اینه که معتقدم مسائل سیاسی هیچوقت در مسیر درست خودش قرار نمیگیره چون همیشه یک مشت افراد طالب قدرت و فرصت و منفعت دنبال کسب مسند های سیاسی هستند. اما آدم حسابی ها همیشه دنبال پیشرفت های علمی فرهنگی بوده اند. به هرحال اینجوریاس دیگه.....

با این مقدمه که گفتم، شاید کمی قابل توجیه باشد اگر در این بحبوحه شور انتخاباتی، بنده در وبلاگم به مقوله"تئاتر" بپردازم! مقوله ای که معتقدم یکی از مظلوم ترین مقولات فرهنگی این کشور است! (البته این حرف رو به عنوان یک دغدغه شخصی میگم نه به عنوان یک کارشناس حوزه تئاتر، که نیستم!)

درسته که الان بحث سیاست نقل محافل است اما در یک گوشه ای از این تهران بزرگ، در سالن استاد سمندریان تماشاخانه ایرانشهر، نمایش "یرما" به کارگردانی "دکتر علی رفیعی"در حال اجراست و خوشبختانه تا ۳۱ خرداد هم اجرای آن ادامه دارد و دوستان دانشجو هم حتما بعد امتحاناتشان وقت خواهند داشت! البته فکر میکنم که اجرای این نمایش دو-سه هفته ای است که شروع شده اما من میخواستم بعد امتحانم با فراغ بال درباره اش بنویسم. هفته پیش که داشتم سایت تیوال تئاتر رو رصد میکردم، "یرما" رو دیدم و وقتی روی جزییاتش کلیک کردم و اسم علی رفیعی به چشمم خورد براستی مشعوف شدم. یاد تجربه شگفت انگیز "شکار روباه" افتادم. تئاتری که با دیدنش من واقعا فهمیدم "تئاتر فاخر" یعنی چه؟؟!.... واقعا به یقین و جرئت میتونم بگم که بعد از "شکار روباه" در اسفند ماه سال ۸۸ من به شخصه "تئاتر خوب" ای ندیدم! و هنوز که هنوزه دارم حسرت میخورم که چرا نتونستم دو بار برم ببینمش. البته اون موقع خیلی کم تجربه بودم و بلیط نیم بهای دانشجویی گرفتم که ردیف ۸ و ۹ تالار وحدت بود. اگر تجربه الانم رو داشتم هرگز لذت "تماشای از نزدیک" نمایش دکتر رفیعی رو به خاطر نصف پول بلیط از دست نمیدادم.

و الان هم میگم:

دوستان و همراهان گرامی، از شما استدعا میکنم

به خاطر فرهنگ و هنر این مرز و بوم،

به خاطر تئاتر ایران،

به خاطر دکتر رفیعی

لطفا بروید و این نمایش را ببینید.شما را به خدا نگذارید سالن خالی بماند! شاید بتوانیم امید داشه باشیم که اگر دکتر رفیعی این خیل جمعیت را ببیند، پرکارتر شود....................


پ.ن: خودمانیم... انتخابات امسال چندان هم پر جوش و خروش نیست..............

آرام بخش شبانه

آخه چرا نمیذاری خوب و خوش باشیم؟؟ چرا نمیذاری همه چی خوب پیش بره؟؟؟ اصلا من نمیدونم چرا انتظار داری همه حلوا حلوا ات کنند؟؟؟ چرا بزرگ نمیشی؟؟ بزرگ نشدن افتخار نیست باور کن!! آدمها وقتی بزرگ میشن دغدغه هاشونم عوض میشه و این خیلی طبیعی و لازمه، باور کن!! آیا قراره همون چیزایی که تو ۱۴-۱۵ سالگی برامون مهم و دغدغه بوده، الانم همون قدر برامون مهم باشه؟؟؟؟؟؟ تو رو خدااااااا بزرگ شو ....... بزرگ شدن الزاماً معنی اش "آدم بزرگ" شدن نیست، باور کن!

یکشنبه شب یک دوستی حالم را گرفت.... همینجوری داشتم حرص میخوردم که یه دفعه ساعت ۱۲ و ربع یادم افتاد که رادیو هفت رو ندیدم و آه از نهادم برآمد.... بعد یادم افتاد که چند هفته است که ظاهرا رادیو فرهنگ ساعت یک بامداد رادیو هفت رو پخش میکنه! خلاصه ساعت یک رفتم رادیو رو روشن کردم. فرکانس رادیو فرهنگ رو هم نمیدونستم اینقدر پیچ رادیو رو پیچوندم تا صدای میلاد اسلام زاده رو شنیدم ........

تجربه خیلی جالبی بود.... مخصوصا این که این چند وقته، مجری برنامه همش وقتی ساعت رو اعلام میکنه میگه که الان برای اونایی که ما رو از رادیو فرهنگ میشنوند ساعت فلانه... یا مثلا وقتی کسی متنی رو میخونه مجری اسم طرف رو میگه چون اونایی که از رادیو گوش میکنند طبیعتا نمیتونند زیرنویس برنامه رو بینند. و من همیشه فکر میکردم که چقدر این کار لوس و بی مزه است! ولی این دفعه که خودم با رادیو داشتم گوش میدادم خیلی برام جالب بود این حرفا شون...... خلاصه این که ایول به رادیو هفتی ها! عاشقشونممممم.........

دردسر های بی ارادگی

هنوز هیچی نشده نسبت به این پنجره علاقه خاصی پیدا کردم. هی دلم براش تنگ میشه.....

امروز داشتم فکر میکردم یک علت مهم این که هیچوقت نویسنده نشدم اینه که بد خطم! بله... بد خط.....! وقتی با خودکاری چیزی شروع میکنم نوشتن روی کاغذ، هنوز یک خط ننوشته اینقدر خرچنگ قورباغه است که خودم حالم بد میشه!! و دیگه نمی نویسم..... به نظرم میاد بد خطی یکی از بی درمان ترین دردهای عالمه! تو هیچ کاری نمیتونی براش بکنی! متاسفانه چیزی نیست که با تلاش و ممارست یا پشتکار و چه میدونم از این قرتی بازی ها بشه درستش کرد..... بله! میدونم میشه کلاس خط رفت. اما اولا که با این همه گرفتاری و کار و درس و هزار تا آرزوی محقق نشده دیگه کی حال داره این وسط پاشه بره کلاس خط؟؟! تازه هرچی هم کلاس بری باز هم موقع تند تند نوشتن به اصل خودت برمیگردی و میشی همون خرچنگ قورباغه ای که بودی..........

خوشبختانه خوبی این تکنولوژی تایپ اینه که بد خطی ات رو به روت نمیاره و میتونی با خیال آسوده تا فردا صبح به نوشتن ادامه بدی! (البته اگه امتحان نداشته باشی!)

از روزی که اینجا رو باز کردم سوژه های زیادی برای نوشتن هرروز به ذهنم میرسه. چیزایی که شاید البته به نظر خواننده جالب نباشه اما مهم اینه که خودم دوستشون دارم و دلم میخواد ثبتشون کنم. اما متاسفانه برای همه اش وقت نیست و سعی میکنم کم کم و به مرور بنویسم....

دیروز صبح رفته بودم دانشگاه تهران....

ادامه نوشته

انسان!

الان میخواستم درباره فیلمی که شبکه نمایش (یا تماشا؟!) نشون داد به نام "پیله و پروانه" بنویسم، ولی یه اتفاق دیگه ای افتاد که فکرم مشغول شد! شایدم بشه دوتا موضوع رو به هم ربط داد! راستش خیلی زیاد اهل فیلم نیستم و کم پیش میاد فیلمی به نظرم "خیلی" جذاب باشه! ولی یه اعتقادی دارم اونم اینه که فیلمی رو میشه گفت "فیلم خوب" که موقع دیدنش احساس نکنی داری فیلم نگاه میکنی! یعنی عین زندگی باشه، ساده و راحت. تو ایرانی ها، فکر میکنم "درباره الی" و مثلا "یه حبه قند" این ویژگی رو داشتند! ولی این "پیله و پروانه" هم خیلی خیلی فیلم تاثیر گذار و جالبی بود گرچه شاید هیچکس نتونه خودشو تو اون موقعیت تصور کنه و براش عین زندگی خودش باشه! داشتم به قدرت "انسان" فکر میکردم! عجب موجود غریبی ست این "انسان". انگار اگه هرچی که داره رو ازش بگیرن هم بازم یه راهی پیدا میکنه! (چه جلب!) خیلی فیلم جالبی بود دیدنش رو به همه توصیه میکنم. آها راستی فیلمه فرانسوی بود. واقعا به این نتیجه رسیدم که فیلمهای فرانسوی خیلی خوبن. یاد یه فیلم دیگه که تو این مایه ها بود افتادم! فیلم sea inside. البته اون پیامش به کلی با این فیلم فرق میکرد ولی هنرپیشه مورد علاقه ام "خاویر باردم" تو اون بازی میکنه! D:

حالا که بحث فیلم شد اینم بگم که یه فیلم فرانسوی دیگه هم اخیرا دیدم که اونم خیلی جالب بود به اسم "انتشوبل" یا انگلیسی اش میشه intouchables . اونم واقعا به دیدنش می ارزه!

حالا از بحث فیلم بگذریم.... یکی از همکلاسی ها اس ام اس داده که تو جزوه فلانی یه جاهاییش نوشته ادامه توضیح از ... (یعنی من!) . میگه توضیحاشو داری؟؟ خداییش شما جای من بودید چی جواب میدادید؟؟ من خودم هنوز درسو شروع نکردم اصلا هم نمیدونم که این موضوع مال کجای جزوه است! ضمن این که یادمه یکی از بچه های اکیپشون جزوه منو گرفته بود کپی کرده بود! گفتم نمیدونم کجاشو میگید ولی فکر کنم دوستاتون جزوه منو داشته باشند. بعد طرف اس زده با یه لحنی میگه اگه دوستامون داشتن که بهت نمیگفتم!! واقعا نمیدونم الان این وسط کی مقصره؟ خلاصه دیدم طرف بهش برخورده مجبور شدم بگم منظوری نداشتم و اگه میخواد میتونه فردا بیاد جزوه رو ازم بگیره! ولی واقعا نمیدونم حرف من برخورنده بود؟؟ خیلی جالبه یه وقتایی آدم بدون منظور یه چیزی رو میگه و بعد میبینه طرفش کلا یه جور دیگه برداشت کرده!! و باز هم به این فکر کردم که:

عجب موجود پیچیده و غریبی ست این "انسان".

 

از در در آمدی و ....

اول این که سلام به همه کسانی که احیانا نگاهی به این پنجره می اندازند. فکر کردم بعد از اون پست عجیب و غریب بد نیست یک درآمدی هم بنویسم. راستش این اولین باره که به طور جدی به فکر وبلاگ نویسی افتادم و فکرم رو عملی کردم -حالا تا کجا دوام بیاورد خدا عالمه-

یه علتش شاید این باشه که همیشه آرزو داشتم میتونستم نویسنده بشم و همیشه هم به همین قوت معتقد بودم که در نویسندگی از کوچکترین استعدادی برخوردار نیستم! با وجود این که معمولا به هیچوجه توانمندیهای خودمو دست کم نمیگیرم اما تو این یک مورد نظرم اینطوری بوده (و کمابیش هست!)

علت دیگرش شاید ترس باشه! ترس از قضاوت شدن! ترس از این که آدمهایی که منو میشناسند بیان اینجا رو بخونند و بعد راجع به من چی ممکنه فکر کنند...... نمیدونم.

به هرحال بر خلاف نویسندگی، چیزی که معتقدم توش از استعداد چشمگیری برخوردارم همانا شغل شریف "خواندن" است. بزرگترین لذت من در زندگی هم همین خواندن بوده همیشه، و بر همین اساس و طبیعتا، وبلاگ خوان قهاری هستم. یکی از همین وبلاگهایی که جدیدا باهاش آشنا شدم هم در واقع انگیزه تاسیس این وبلاگ را در من ایجاد کرد!

همونطور که گفته ام، تصمیم دارم اینجا "خود واقعی" ام باشم بی کم و کاست! (البته هنوز دقیقا نمیدونم که قراره کدوم بخش از این "خودم" رو اینجا انعکاس بدم!) مطالب هم موضوع بندی خاصی ندارند و بسته به حال و روزم متفاوت! در واقع pulsation هم یعنی همین نوسان و متغیر بودن که از وضعیت درون خودم هم سر چشمه میگیره! البته در فرصت مناسب دیگه ای درباره فلسفه این نام گذاری بیشتر خواهم گفت...

تصمیم دارم بذارم "زمان" درباره نوشته هام تصمیم بگیره و به مرور که تجربه ام در امر وبلاگ نویسی بیشتر بشه طبیعتا ممکنه تغییراتی در سبک و سیاق مادی و معنوی اینجا به عمل بیارم! اینجا آیینه منه، پس با تغییر من هم تغییر خواهد کرد....................................

و آخر این که الان فصل امتحاناته و وبلاگ نویس های حرفه ای اش هم الان "سکوت" اند پس لطفا تا اطلاع ثانوی انتظار زیادی ازم نداشته باشید.

اینها رو نوشتم برای کسی که ممکنه در آینده خواننده ثابتم باشه، چون یکی از سرگرمی های مورد علاقه خودم خوندن "مطالب قبلی" وبلاگهایی است که دوستشان دارم....

 تا چه شود!

"عهد" ! آری یا نه؟ مسئله این است....

امروز توی یه وبلاگی اینو خوندم:

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی...

 

نمیدونم چرا همینجوری الکی، یاد تو افتادم.......