صور خیال ندارد شعر من

وقتی

فهمیدم دلت پرپر نمی زند... ،

وقتی

فهمیدم دلت، نبودنم را طاقت می آورد... ،

"نبودن" را انتخاب کردم.

"نبودن" را در مقابل "گاهی بودن" انتخاب کردم.

و تو فقط گفتی : "هر طور میل توست"

 

چه بی چون و چرا می پذیری نبودنم را ... لابد همانطور که می خواستی از من...

و من چقدر می خواستم چون و چرا کنی، همانطور که خودم!

با واقعیت ها نمی توان جنگید،

چون و چرا کردنِ تو،

چون و چرا نکردنِ من،

افسانه بود.

آدمی، خود آیینه نیازهای خود است.

حیف دیر فهمیدم...

به خاطر همین هاست که گفتم نمی شناسمت...

 

تو حق داری،

"سکوت" خوره روح است...

اما خودت قضاوت کن!

بین ما،

صحبت از "گفت و گو" خنده دار نیست؟؟

کدام "گفت و گو" ؟

می گویی "هر گاه نیازت داشتم نفهمیدی ام"

راست می گویی...

می گویم "هر گاه نیازت داشتم نبودی و حرف ها روی لبم کپک زد"

حرف را باید تازه تازه گفت... کپک زده اش "روح درد" می آورد...

راست می گویم.

 

راستی، می دانی چرا گفتم نمی شناسمت؟؟؟

ساده است...

دیدم نمی شناسی ام. همین

 

آری،

نبودن را "من" انتخاب کردم. تو آسوده باش...

 


پ.ن: بعضی حرف ها، بعضی دردها، تا خوب در روح و ذهن پخته نشوند، تا خوب در وجودت ریشه نکنند، تا خوب با همیشه ات عجین نشوند، به کلمه نمی آیند. برای این پخته شدن هم، اول زمان سهم خود را میگیرد. سهمش عمر توست.... عمر ما.

خفتن بغداد و صبح نیشابور...

سفر به شهر فیروزه ها خاطره انگیز شد. گرچه ماهیتاً سفری نبود که صد در صد با سلیقه و روحیه من جور باشه. (از آنجا که همسفران عزیز پیرمردوار حال میکردن!!) اما در کل میشه گفت خوب بود. حتی گاهی "خیلی خوب". در کل سفر کردن با قطار حس نوسالژیکی داره! حس کودکی... این شهر طویل پر از سوژه است. آدم های جور واجور. همه قیافه ها هم خسته و درب و داغون!! مخصوصا اونجوری که ما اومدیم واقعا خودمون ناب ترین سوژه بودیم. فکر کن، از قطار سبز چهار تخته درجه 1 ای که با کلی ذوق و شوق از دو هفته قبل بلیطش رو گرفتی جا بمونی! تنها به خاطر یک دقیقه تاخیر! واقعا شاهکار بود! و مسافرت به چشم بر هم زدنی تبدیل بشه به سفر با قطار درجه دو با کوپه های شش نفره مبلی!!! حتی شش تخته هم نبود! کولر هم نداشت! یعنی جای تنگ و صندلی های قراضه و گرما + اعصاب خوردی جا موندن از قطار قبلی و بحث و جدل های پیش آمده بعد از اون و ... همه با هم ییهو رو سرمون آوار شد! حالا وسط این معرکه، تو هم باید فردا پروژه تحویل بدی و استرس اونم داری!

همیشه تو بحث های مدیریت زمان میگن که کارها بیشتر از اونی که تخمین میزنیم وقت میگیرن! اما نمیدونم چرا وقت وقتش دانسته هامونو عملی نمی کنیم! یکشنبه بعد از ظهر بلیط داشتیم، سه شنبه هم باید پروژه جداسازی غشایی رو تحویل می دادم! 44 صفحه ترجمه بود. با حل تمرین و تایپ و power point  همه اینها! دلم میخواست تا قبل سفر تموم بشه. اما دیر جنبیدم! اومدم طبق معمول دقیقه نودی از سر بگذرونم، اما ظاهرا این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود! تازه وقتی شروع کردم فهمیدم چقدر وقت میگیره! خودمو کشتم تونستم تا ظهر روز حرکت 27 صفحه اش رو ترجمه کنم. همین خودش شده بود 21 صفحه دست نویس که باید تایپ می شد و تازه شکل ها رو می آوردم و زیر نویس و پاورقی و از این داستانها هم داشت. تقریبا مطمئن شده بودم که نمیرسم تمومش کنم. اما چیزی که واقعا انتظارشو نداشتم این بود که سر بزنگاه همکارام به شدت مرام گذاشتند و برای کمک بسیج شدند. دو تاشون باقی مونده ترجمه رو به عهده گرفتند و قرار شد با همدیگه تایپ و ترجمه اون قسمت رو تموم کنند و تا فردا که من به مقصد برسم برام ایمیل کنند! یکی دیگه شون هم یکشنبه از صبح شروع کرد و شب هم تا صبح نخوابیده بود و اون 21 صفحه دست نویس منو تو دو سری برام تایپ کرد و فرستاد.... یعنی خوشبحالم شده بود در حد تیم ملی!! حالا با خوش خیالی هم می خواستم تو قطار با لپ تاپ کار کنم!! اما بهم گفتن برق قطار نوسان داره امکان آسیب به لپ تاپ زیاده! خلاصه تو راه نتونستم کار کنم. اوضاع صندلی و کوپه هم جوری نبود که حداقل بتونیم بخوابیم. آخر سر وقتی ساعت 7 صبح له و لورده رسیدیم به مقصد و همه خوابیدند، تازه من بدبخت یه سره تا 12 ظهر نشستم به کار! فردا شب اش هم تا صبح بیدار موندم برای کارهای نهایی اش. البته از ظرفیت های خانوادگی هم استفاده شد! مامان هم شب دوم با من بیدار موند تا صبح برام پاورپوینت درست کرد! به این میگن تبدیل کردن تهدید به فرصت!!!

هوای نیشابور خیلی تمیز بود ولی باورم نمی شد اینقدر خنک باشه! شب ها که قشنگ یخ میکردیم چه بیرون چه تو خونه.  گاهی شبها میخواستیم طبق عادت کولرو خاموش کنیم بعد میفهمیدیم کولری در کار نیست! خوردن صبحونه تو تراس خنک و یا تو دل طبیعت قبل طلوع آفتاب، مثل صبحونه های لب دریا باحال بود... همراه دیدن طلوع و غروب خورشید روی افق دشتهای وسیع.... (خوشبختانه همراه با دوری کامل از فضای رسانه ای!)

یا تجربه این که با دست خودت فلفل و گردو از رو درخت بچینی بذاری تو بشقاب (!) و خوردن هلو و انجیری که همین نیم ساعت پیش از رو درخت چیده شده. (چقدر نَدید بَدید ام من!!)

جالب ترین قسمت اما اون روزی بود که رفتیم مشهد! تو راه نیشابور به مشهد ساعت 1 ظهر رسیدیم به بادگیر ها نزدیک بینالود. از ماشین پیاده شدیم که عکس بگیریم. باورم نمیشد وسط تابستون، اونم سر ظهر وقتی خورشید قشنگ بالا سرته، تو منطقه ای که تقریباً کویریه، اینقدر هوا بتونه سرد باشه. به قدری باد شدید بود که سردمون شده بود! احساس سرما در وسط تابستان.... خیلی تووووپ بود! دم خدا گرم!!

راستی، سر ظهر ماه رمضون، ناهار شاندیز هم خیلی چسبید!! جاتون خالی، روزه خوری هم فاز میده لامصب... :))  فقط حیف فرصت نشد سینما هویزه رو تجربه کنم! دلم میخواست ببینم چه جوریه این همه ازش تعریف می کنند... اما به جای سینما، 2 ساعت تو ترافیک حرم دور خودمون چرخیدیم آخرش تونستیم 1 ساعت بریم حرم.... خیلی هم حال زیارت نداشتم. در واقع جو نگرفته بود..... همش به فلسفه زیارت فکر میکردم! این که "که چی حالا؟؟" البته شخصاً معتقدم علت وجودی این آیین ها ایجاد ارتباط احساسی و معنویه و خیلی هم "که چی" اش مهم نیست! شاید از دور که نگاه کنی بی معنی به نظر برسه ولی به هرحال آدمها همیشه به یه "دست آویز" نیاز داشته اند. این عقاید هم اون دست آویز رو بهشون میده... یه جور دلخوشی، دلگرمی، اون "تطمئن القلوب" که همه دنبالش می گردیم... شاید!

مرهم این هراسی، صدام کن آی صدام کن... اسم تو محرمانه است، صدام کن آی صدام کن....

 -----------------------------

تمام خاطرات سفرهای قطاری اغلب تو سفر مشهد بوده! به غیر از یک بار اردوی جنوب که با قطار رفتیم اندیمشک... داشتم فکر میکردم عجب خل و چل هایی بودیم اونموقع!! شب جا نبود همه با هم بخوابیم، سه نفر سه نفر نوبتی می خوابیدیم! بعد تو اون تایمی که بیدار بودیم نشسته بودیم خاطرات می نوشتیم! (با اون تکون های قطار!) مثل الان من که تو راه برگشتم و لپ تاپ باز کردم دارم می نویسم... می نویسم امروز روز عید فطره و من توی قطارم و دو طرف تا چشم کار می کنه بیابونه... و توی گوشم رضا یزدانی داره می خونه:

از لاله زار که میگذرم، میشم یه بچه بلا

عاشق فیلم جفتی و عاشق سیبهای طلا

لاله زار کاش میتونستیم، همیشه بچه بمونیم............

 


پ.ن: عاشقان عیدتان مبارک باد

پ.ن: این نوشته رو خیلی بالا پایین کردم اما اونی که میخواستم نشد، نمیدونم چرا...

 

 

 

بعد نوشت:

یه چیزی رو یادم رفت بگم. ما رفته بودیم دنبال خرید فیروزه و اینا، البته خیلی گرون بود. یا گرون میدادن! بعد یه اهل فنی بهمون گفت وقتی فیروزه رو از معدن اینجا استخراج می کنند، درجه یک اش میره ایتالیا، درجه دو اش میره اصفهان، درجه سه اش میره تهران، درجه چهار اش میره مشهد، بعد آت آشغالاش میره تو مغازه های نیشابور! خیلی جالب بود این موضوع برام! و البته باعث تاسف! مثل همین که پسته مرغوب ایرانی تو اروپا بهتر پیدا میشه! البته شایدم ، در واقع خریدارش جای دیگه است. یعنی اون درجه یک اش اینقدر قیمتیه که همونجا به قیمت اصلی اش خریدار نداره! به هرحال این هم محض اطلاع اونایی که سوغاتی سرویس فیروزه می خواستند... :))

تولدم مبارک

اگرچه تقویم قمری بی اعتباره... اما حس جالبی دارم از این که به همه بگم که من شب قدر به دنیا اومدم! اونم شب بیست و سوم.... گرچه نمیدونم این چه تاثیری به حالم داشته....

دیشب تولدم بود و من هنوز بزرگ نشدم....

دیشب تولدم بود و من هنوز حواس پرتم....

دیشب تولدم بود و من هنوز مغرورم...

دیشب تولدم بود و من هنوز تنبلم...

دیشب تولدم بود و من هنوز بی اراده ام....

دیشب تولدم بود و من هنوز بدقولم....

دیشب تولدم بود و من هنوز بی نظمم...

دیشب تولدم بود و من هنوز گاهی بی اهمیت ها را به مهم ها اولویت میدم....

دیشب تولدم بود و من هنوز گاهی درباره آدم ها قضاوت می کنم.....

دیشب تولدم بود و من هنوز گاهی فریب ظاهر را می خورم...

دیشب تولدم بود و من هنوز گاهی نمیبینم آنها را که دوستم دارند.....

دیشب تولدم بود و من هنوز گاهی ناسپاسم و بی اخلاق....

دیشب تولدم بود و من هنوز گاهی برام مهم میشه که آدمها درباره ام چه فکر می کنند....

دیشب تولدم بود و من هنوز به پروردگارم، به خودم، به دلم، به فطرتم، به عقلم، به هوشم، به خانواده عزیزتر از جانم، به دوستان بی بدیل و یگانه ام، به همکاران مهربانم و همه اطرافیان نازنینم و .... "بدهکارم"

به خودم "بدهکارم"...

ایکاش قدرش را می دانستم

قدر این که دیشب تولدم بوده....

 

------------------------------------------------------------------------------

من بینوا بندگکی سر براه نبودم

و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود

مرا دیگرگونه خدایی می بایست

شایسته آفرینه ای که نواله ناگزیر را گردن کج نمی کند

و خدایی دیگرگونه آفریدم...

کد آبی

انترنِ آن كال داخلي را خواسته بودند. مريضش كد خورده بود. اسم اش را بلد نبودم. با همان پيشوند حال به هم زني كه از فرط تكرار ديگر شنيده نمي شود صدايش كردم: "دكتر، دكتر..." آرام بلند شد. روي تخت نشست . با تمام غم دنيا در چشمان اش نگاهم كرد. اين جور وقت ها رسم بود كه براي همدردي با كسي كه بيدار شده است بي هدف كمي فحش بدهي و رشته ات را لعنت كي، مثل يك جور عزاداري مي ماند؛ صبر كردم كه فحشش را بدهد و سر تكان بدهم و بروم اما فحش نداد. با صدايي گرفته، با لحني كه نه حسرت در آن بود نه ناراحتي يا كلافگي، با لحن عجيبِ كسي كه انگار با سرنوشت كسل كننده اش روبرو شده باشد، گفت: "دكتر، ميدوني الان تو سواحل آرژانتين، يه عده دارند موج سواري مي كنند." و رفت....  

ادامه نوشته