صور خیال ندارد شعر من
وقتی
فهمیدم دلت پرپر نمی زند... ،
وقتی
فهمیدم دلت، نبودنم را طاقت می آورد... ،
"نبودن" را انتخاب کردم.
"نبودن" را در مقابل "گاهی بودن" انتخاب کردم.
و تو فقط گفتی : "هر طور میل توست"
چه بی چون و چرا می پذیری نبودنم را ... لابد همانطور که می خواستی از من...
و من چقدر می خواستم چون و چرا کنی، همانطور که خودم!
با واقعیت ها نمی توان جنگید،
چون و چرا کردنِ تو،
چون و چرا نکردنِ من،
افسانه بود.
آدمی، خود آیینه نیازهای خود است.
حیف دیر فهمیدم...
به خاطر همین هاست که گفتم نمی شناسمت...
تو حق داری،
"سکوت" خوره روح است...
اما خودت قضاوت کن!
بین ما،
صحبت از "گفت و گو" خنده دار نیست؟؟
کدام "گفت و گو" ؟
می گویی "هر گاه نیازت داشتم نفهمیدی ام"
راست می گویی...
می گویم "هر گاه نیازت داشتم نبودی و حرف ها روی لبم کپک زد"
حرف را باید تازه تازه گفت... کپک زده اش "روح درد" می آورد...
راست می گویم.
راستی، می دانی چرا گفتم نمی شناسمت؟؟؟
ساده است...
دیدم نمی شناسی ام. همین
آری،
نبودن را "من" انتخاب کردم. تو آسوده باش...
پ.ن: بعضی حرف ها، بعضی دردها، تا خوب در روح و ذهن پخته نشوند، تا خوب در وجودت ریشه نکنند، تا خوب با همیشه ات عجین نشوند، به کلمه نمی آیند. برای این پخته شدن هم، اول زمان سهم خود را میگیرد. سهمش عمر توست.... عمر ما.
خود خود خودم ام... خیلی عادی