دیروز تمام مدت دلم نمایشگاه مطبوعات بود.

قرار بود نیکولا و آلما توکل بیان در غرفه کوله پشتی! دیدن نویسنده ها جذاب است. بر عکس هنرپیشه ها که هیچوقت از دیدنشان حس خاصی ندارم و با بدجنسی تمام هم به روی خودم نمی آورم که شناختمشون!! خیلی وقت ها فکر میکنم نیکولا و آلما رو باید یه جایی شبیه به شهر کتاب مرکزی ببینمشون! فکر کن... نشستی تو کافی شاپ شهر کتاب مرکزی... بعد یه هو یکی رو میبینی که خیلی آشنا میزنه!! به همراهت میگی ببین من این خانومه رو میشناسم... باید برم یه سلامی چیزی بهش بکنم/// و میری جلو و میگی سلام! من همون "نوسان" ام.... (نیش باز تا بناگوش!!)

به هر حال باز هم حسرت نمایشگاه مطبوعات به دل ما ماند. با این که همین بغل بودم....

اما در عوض با پدیده جالبی (!) تحت عنوان کتابخانه ملی آشنا شدم! عجب جای توپی بود من خیلی دیر کشفش کردم.... از اون جاهاییه که آدم را به خود معتاد میکنه ......  برای منی که کتابخونه مرکزی قراضه دانشگاه شده بود قفس تنهایی ام، اینجا مثل بهشته! اصلا خود بهشته.... (دوباره جوگیر شدم!)

و یک خبر جالب دیگر هم این که فهمیدم دکتر مهدوی عزییییییییز در همین کتابخونه ملی پنجشنبه ها کلاس مثنوی دارد! همین چند روز پیش بود داشتم به یه نفر توضیح میدادم که چی شد حسرت کلاس های حسینیه ارشاد دکتر مهدوی به دلم موند... و باز هم مکاشفه ای دیگر...

همین الان، تو این لحظه، بیش از حد احساس خوشبختی میکنم..............

 

برای رها:

هستم و خواهم ماند :) برای خاموشی ام عذر تقصیر....